|
التماست نمی کنم
هرگز گمان نکن که این واژه را
در وادی آوازهای من خواهی شنید
تنها می نویسم: بیا
بیا و لحظه ای کنار فانوس نفس های من آرام بگیر
نگاه کن
ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است
اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود
ساعتی پیش
این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم
حال هم
به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم
بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست
تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی
اما
تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین
بیا و امشب را
بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش

اگه مهتاب بشی به من بتابی
منم رخت سیامو در میارم
اگه بارون بشی نم نم بباری
منم یادم میره که شوره زارم
اگه آفتاب بشی تو باغ ابرا
منم تو آتیشت پروانه میشم
اگه عاشق بشی حتی دروغی
میمونم با غمت همخونه میشم
میمونم تا نگی فکر سفر بود
نگی مثل پرستو در به در بود
میشم کفتر میسوزم تا بدونی
که پاسوز غمت آتیش به پر بود
میشینم کنج قصه شعر میسازم
واسه ناز گل یخ زیر بارون
میخوابم خواب چهل گیس و ببینم
به جای این همه خواب پریشون
میپوشم رخت بودن تا ته خط
به عشق با تو بودن پا میگیرم
به جونم میخرم تنهایی هاتو
برای گریه هات آسون میمیرم
|